مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
451
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنشست . دختر ماهروى با او گفت : تو كيستى و نام تو چيست و از كجائى و بدين مكان ، ترا كه رسانيد ؟ سيف الملوك گفت : مرا حديث دراز است . نخست تو از خود با من بازگوى كه : ترا نام چيست و از بهر چه تنها در اين مكان نشستهاى ؟ دخترك گفت : مرا نام ، دولت خاتونست . دختر ملك هندم . پدرم در شهر سرانديب 48 جاى دارد و پدر مرا باغيست بزرگ و خرم كه در بلاد هند ، بهتر از آن باغى نيست . و در آن باغ ، حوضى است بزرگ . من روزى از روزها با كنيزكان به آن باغ رفتم و در آن حوض به آب اندر شديم و به لهو و لعب مشغول بوديم كه ناگاه چيزى مانند ابر بر من فرود آمد و مرا از ميان كنيزكان بربود و به هوا بپريد و با من همىگفت : اى دولت خاتون ، هراس مكن و خاطر آسوده دار . پس از اندك زمانى مرا درين قصر فرود آورد و از صورتى كه داشت ، بازگشته ، عفريتى شد و با من گفت : مرا ميشناسى يا نه ؟ گفتم : اى خواجه ، نمىشناسمت . گفت : من پسر ملك ازرق ، ملك جنيانم و پدرم در قلعهء قلزم ساكن است و ششصد هزار از جنيان در زير فرمان اوست . اتفاقا من از راهى ميگذشتم . چون ترا ديدم ، عاشق تو گشتم و بر تو فرود آمده ، از ميان كنيزكانت بربودم و تو را بدين قصر استوار بياوردم كه كسى از جنيان و انسيان بدين مكان نتواند رسيد . و از هند تا بدين مكان ، يكصد و بيست ساله راهست . و تو ديگر گمان مكن كه شهر پدر خواهى ديد . در نزد من بخاطر آسوده بنشين و تو هرچه آرزو كنى ، من پيش تو حاضر آورم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر با سيف الملوك گفت كه : ملك جنيان با من گفت : در اين مكان بنشين و از هيچچيز هراس مكن . پس مرا در اينجا